ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
149
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) رها مىكند - توجه آنان را به خود نمىخواهد . گويد عفان بن مسلم ، از ابو عوانه ، از قتاده ما را خبر داد و گفت كه * مطرّف را پيش زياد يا ابن زياد بردند - ابو عوانه شك داشته كه پيش زياد بردهاند يا ابن زياد - و اين بدان جهت بوده است كه تأخيرى در رفتن او به درگاه مىديده است ، گويد مطرف گفت از هنگامى كه از امير جدا شدهام نتوانستهام از جاى برخيزم و اينكه خداوند عنايت فرموده است . مطرف مىگفته است در پسنديده سخن گفتن بىنيازى از دروغ فراهم خواهد بود . گويد مسلم بن ابراهيم ، از ابو عقيل ، از يزيد ما را خبر داد كه مىگفته است * مطرف در صحرا و باديه بود روزهاى جمعه براى شركت در نماز جمعه مىآمد . شبى در حال حركت نزديك سحر از سر تازيانهاش نورى كه داراى دو شاخه بود درخشيدن گرفت . به پسرش عبد الله كه پشت سرش بود گفت : اى عبد الله آيا گمان مىكنى فردا صبح اگر اين موضوع را به مردم بگويم مرا تصديق مىكنند ؟ گويد چون صبح بر آمد آن نور از ميان رفت . گويد مسلم بن ابراهيم ، از مهدى بن ميمون ، از غيلان ما را خبر داد كه مىگفته است * مطرف از منطقه رحيل « 1 » به نماز جمعه مىآمد . گويد مسلم بن ابراهيم ، از مهدى بن ميمون ، از غيلان ما را خبر داد كه مىگفته است * هر گاه طاعون مىآمد مطرف از شهر كناره مىگرفت و به ناحيه ديگرى مىرفت . گويد عفان بن مسلم ، از مهدى بن ميمون ، از غيلان بن جرير ما را خبر داد كه مىگفته است * مطرف جامههاى زيبا و كلاههاى بلند مىپوشيد و بر اسب سوار مىشد و به درگاه سلطان آمد و شد مىكرد ، با اين همه هر گاه پيش او مىرفتى مايه روشنى چشم بود . گويد مسلم بن ابراهيم ، از گفتهء صافيه دختر عبد الله كه كنيز آزاد كرده و وابستهء مطرف بود ما را خبر داد كه مىگفته است * بر تن مطرف بن عبد الله برد بافت قطر ديدم ، موهاى سر و ريش خود را با حنا و كتم خضاب مىبست و او را ديدم در ظرف رويى وضو مىگرفت اندازه آبى كه مصرف مىكرد يك كاسه يا اندكى بيش از آن بود و از ناحيه رحيل به نماز جمعه مىآمد . گويد عفان بن مسلم ، از مهدى بن ميمون ، از غيلان ، از گفتهء مطرف ما را خبر داد كه مىگفته است * خوراك خود را به كسى كه اشتها ندارد مخوران . مهدى بن ميمون مىگفته
--> ( 1 ) رحيل نام يكى از منازل ميان بصره و مكه است ، به منتهى الارب مراجعه شود .